Skip to content

پایان اعتصاب آتنا دائمی و تبدیل اعتصاب گلرخ ایرایی به اعتصاب تر / صدای زندانی

در پی درخواست جمعی از مدافعان حقوق بشر، آتنا دائمی پس از ۱۳ روز به اعتصاب خود که از ۶ روز پیش به اعتصاب خشک تبدیل شده بود پایان داد، با این حال گلرخ ایرایی اعلام کرده است که به اعتصاب خشک (خودداری از نوشیدن مایعات) خود پایان می دهد اما همچنان به نشانه اعتراض به اعتصاب غذای خود ادامه خواهد داد.

به گزارش مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران، گلرخ ایرایی و آتنا دائمی پس از ۱۳ روز اعتصاب غذا که از ۶ روز پیش تبدیل به اعتصاب خشک شده بود به درخواست جمعی از مدافعان حقوق بشر به ترتیب به اعتصاب خشک و اعتصاب خود پایان دادند.

در کنار درخواست های منفرد فعالان حقوق بشر بطور خاص روز جاری جمعی از زنان مدافع حقوق بشر با انتشار نامه‌ای سرگشاده با عنوان “برای مردم سرکوبشده و به خاطر آرمانهایتان باید زنده بمانید” خطاب به آتنا دائمی و گلرخ ایرایی از آنها درخواست کرده بودند تا به اعتصاب خود پایان دهند.

پیش از این آتنا دائمی و گلرخ ایرایی دو کنشگر مدنی که در روز ۴ بهمن‌ماه سال جاری توام با ضرب و شتم به زندان قرچک ورامین تبعید شده بودند، با نگارش نامه‌ای نسبت به انتقال خود واکنش نشان داده بودند. این دو فعال مدنی ضمن اعلام اعتصاب غذا از روز شنبه ۱۴بهمن‌ماه اعلام کرده بودند که در اعتراض به نقض قانون تفکیک جرائم و تبعید غیرقانونی خود از اوین به قرچک دست به اعتصاب غذا زده بودند. آنها تاکید کرده بودند که مسئولیت هر اتفاق ناگواری در این‌باره بر عهده قوه قضاییه و سپاه ثارالله خواهد بود.

این دو زندانی از روز ۲۱ بهمن ماه اعتصاب غذای خود را به اعتصاب خشک به معنای خودداری از نوشیدن مایعات تغییر داده بودند.

در حالی که مسئولان قضایی و مقامات سازمان زندان‌ها نسبت به وضعیت این افراد بی‌توجهی پیشه کرده‌اند، گزارشات دریافتی طی روزهای گذشته حاکی از وخامت وضعیت جسمی این دو زندانی بود.

تداوم این اعتصاب آتنا دائمی را با مشکلات عدیده‌ای از جمله مشکلات پزشکی روبه‌رو کرده و خودداری وی از دریافت سرم نمکی وضعیت سلامتی این کنشگر مدنی را با خطرات جدی مواجه ساخته بود.

گزارش شده بود آتنا دائمی علاوه بر نوسانات فشار خون، دچار سوزش شدید معده شده و به دلیل تحلیل قوای جسمانی دیگر حتی به تنهایی توانایی راه رفتن را نداشت.

از سوی دیگر وضعیت گلرخ ایرایی، دیگر زندانی اعتصابی نیز به شدت وخیم گزارش شده؛ به‌طوری‌که گفته می‌شود او که حتی پیش از زندان از بیماری جدی رنج می‌برد، شب ۹ بهمن‌ماه دچار بی‌هوشی شده و رسیدگی پزشکی به او در حد “پاشیدن آب به صورتش و زدن سیلی” گزارش شده بود.

وضعیت وخیم این دو زندانی که به تبعید غیرقانونی خود به زندان قرچک ورامین و موارد دیگیری از نقض حقوق شهروندی معترض هستند باعث افزایش نگرانی ها از شرایط آنان شده بود.

از همین رو دوازده زن مدافع حقوق بشر طی روز جاری با انتشار نامه ای سرگشاده خطاب به این دو فعال مدنی، از آنان خواسته بودند به اعتصاب خود پایان دهند و اجازه بدهند.

آتنا دائمی با ارسال پیامی صوتی که جهت نشر در اختیار هرانا قرار گرفته شرح مفصلی از دلایل اعتصاب، جزییات و شریط فعلی خود بیان می کند و تایید می کند که به درخواست فعالان حقوق بشر به اعتصاب خود پایان داده است با اینحال بنا بر گزارشات دریافتی تکمیلی هرانا، گلرخ ایرایی صرفا اعتصاب خود را از نوع خشک به نوع تر تبدیل کرده است به این معنی که اعتصاب غذای خود را همراه با نوشیدن آب ادامه خواهد داد.

Advertisements

حمله به ارتش ترکیه در زاخو؛ تعدادی ارتشی ترکیه از پای درآمدند

بامداد امروز مقر سربازان ترکیه در «گره بیه» در خاک اقلیم کردستان (جنوب کردستان) هدف عملیات نظامی قرار گرفت و تعدادی از آنان به هلاکت رسیدند.

 

به گفته منابع محلی آگاه پایگاه گره بیه متعلق به نظامیان ترکیه در نزدیکی شهر زاخو در جنوب کردستان ساعت ٨:۴٠ بامداد امروز هدف قرار گرفته است.

 

اعلام شد که تعدادی از نظامیان ترکیه در این حمله کشته وزخمی شده‌اند. همچنین یک عراده تانک اشغالگران هم منهدم شده است.

 

در این پایگاه ٢٠٠ نظامی ترکیه مستقر شده‌اند. پس از حمله، آمد و رفت در این منطقه ممنوع اعلام شد و هواپیماهای جنگنده رژیم ترکیه حوالی پایگاه را بمباران کردند.

 

از هویت مهاجمان به نظامیان ترکیه خبری در دست نیست.

ابلاغ حکم ۶ سال حبس به دو شهروند سنندجی / اسناد

شعبه اول دادگاه انقلاب شهرستان سنندج دو تن از فعالان سیاسی به نام های شهرام فرهادی و محمد نعیم محمدپور را از بابت اتهاماتی از جمله “عضویت در گروه معاند نظام، فعالیت تبلیغی به نفع گروه های معاند و اجتماع و تبانی” به ترتیب به ۴ و ۲ سال حبس تعزیری محکوم کرد. این حکم در روزهای اخیر به افراد مورد اشاره ابلاغ شد.

به گزارش خبرگزاری هرانا، ارگان خبری مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران، شهرام فرهادی و محمد نعیم محمدپور دو شهرند کرد اهل سنندج توسط شعبه اول دادگاه انقلاب سنندجب بابت اتهاماتی از جمله عضویت در گروه معاند نظام، فعالیت تبلیغی به نفع گروه های معاند و اجتماع و تبانی مجموعا به ۶ سال حبس تعزیری محکوم شدند.

شعبه اول دادگاه انقلاب شهرستان سنندج آقای شهرام فرهادی، فرزند عباس ۲۷ ساله را به چهار سال و آقای محمد نعیم محمدپور فرزند عبدالکریم، ۴۵ ساله را به تحمل دو سال حبس تعزیری با احتساب ایام بازداشت قبلی محکوم کرد.

محمد نعیم محمدپور از ساکنین روستای حسین آباد سنندج بدلیل ناراحتی قلبی و مشکلات پزشکی در تاریخ ۳۰ آذرماه سال جاری با تودیع وثیقه یک صد و پنجاه میلیون تومانی از زندان آزاد شده بود. 

شهرام فرهادی، هم پرونده او نیز روز ۲۰ دیماه سال جاری، بعد از نزدیک به دوماه بازداشت، به قید وثیقه آزاد شد.

مصداق اصلی اتهامات وارده به این شهروندان بنا بر گزارش اداره اطلاعات سنندج و اطلاعات سپاه حمایت از گروه های “معاند نظام” از طریق تهیه آذوقه و کمک مالی عنوان شده است.

رای صادره از شعبه اول دادگاه انقلاب سنندج در مدت بیست روز قابل تجدید نظر خواهی در دادگاه تجدید نظر استان کردستان است.

انتشار تصاویر لحظه منهدم شدن نفربر زرهی ارتش ترکیه توسط ی.پ.گ

مرکز اطلاع‌رسانی و مطبوعاتی یگان‌های مدافع خلق موسوم به ی.پ.گ تصاویر انهدام شدن نفربر زرهی دولت ترکیه را منتشر کرد.

 

مرکز اطلاع‌رسانی و مطبوعاتی ی.پ.گ تصاویر لحظه منهدم شدن نفربر ارتش غاصب ترکیه در منطقه بلبلای کانتون عفرین شمال سوریه را توسط مبارزان را انتشار داد.

 

گفتنی‌ست که مبارزان ی.پ.گ/ی.پ.ژ و ق.س.د تاکنون ده‌ها تانک و نفربر دولت اشغالگر ترکیه را در کانتون عَفرین انهدام کرده و شمار زیادی از نظامیان اشغالگر ترکیه و مزدورانش را نیز از پای درآورده و یا زخمی کرده‌اند.

ق.س.د: جنازه ٣٨ نظامی ارتش ترکیه و تبهکارانش در میدان کارزار به‌ جا ماندند

مرکز اطلاع‌رسانی و مطبوعاتی نیروهای سوریه دمکراتیک با انتشار بیانیه‌ای کتبی بیلان حملات دولت اشغالگر ترکیه و تبهکارانش در برابر کانتون عَفرین را انتشار داد.

 

بیانیه مبارزان ق.س.د بدین گونه می باشد:

 

» اکنون مدت دو روز است که دولت ترکیه از زمین و هوا به منازل شهروندان در مرکز عَفرین حمله می‌کند. در روز گذشته هواپیماهای جنگی ارتش غاصب ترکیه ابتدای شهر عفرین را هدف قرار داده و خسارات زیادی به منازل شهروندان وارد کردند. در همان روز نیز واحدهای توپخانه‌ای ارتش ترکیه محلات این شهر را هدف قرار داده که منجر به جانباختن یک غیره نظامی و زخمی شدن چهار تن شد.

 

همچنین ارتش غاصب ترکیه و تبهکارانش با پشتیبانی توپخانه‌ای درصدد حمله به روستای شیخ‌ورز منطقه بلبلا شدند که با پاسخ شدید مبارزان مجبور به فرار شدند. این درگیری‌ها ساعت ها ادامه داشت.

 

دو روستای زیتوناک و دوراقلیای این منطقه نیز هدف حملات توپخانه‌ای و بمباران هواپیماهای جنگی دولت ترکیه قرار گرفت.

 

ارتش غاصب ترکیه و تبهکارانش درصدد بودند که در روستای سارنجَک منطقه شَرا پیش بروند که با پاسخ سنگین مبارزان ق.س.د روبرو شدند. در اطراف این روستا درگیری شدیدی تا ظهر روی داد و در نتیجه جنازه شمار زیادی از نظامیان دولت ترکیه و تبهکارانش در میدان کارزار رها شد.

 

رسانه‌های دولت استعمارگر نیز اعلام کرده بود که روستای سارنجک را به کنترل خود درآورده‌اند و ما اعلام می داریم که این دروغی بیش نیست برای فریب جامعه ترکیه.

 

همچنین روستاهای اَزدی بالفون، عرب ویران و عومرا نیز هدف حملات راکتی ارتش اشغالگر ترکیه قرار گرفت.

 

در منطقه شییا نیز تمام جبهه‌های نبرد و مواضع مبارزان هدف حملات توپخانه‌ای و بمباران هوایی قرار گرفت.

 

درگیری‌ها در منطقه جندرسی نیز با شدت ادامه دارد و دولت اشغالگر ترکیه با حملات جنگنده‌های هوایی خود درصدد پیشروی است که با مقاومت بی‌همتای مبارزان با شکست همراه بود.

 

 تبهکاران در روستای حج اسکندر تلاش کردند که به مواضع مبارزان ق.س.د حمله کنند که با پاسخ سنگین مبارزان، زیان زیادی بر آن‌ها متحمل شد.

 

همچنین مبارزان ما در اطراف روستای دیِر بَلوط  به مواضع ارتش نظامی ترکیه و تبهکارانش حمله کرده و آن‌ها را درهم شکستند. در این درگیری‌ها به طور مشخص ٣٨ نظامی ارتش و تبهکاران وابسته به او به هلاکت رسیده و خسارات زیادی نیز به آن‌ها وارد آمد. ارتش ترکیه مجبور به فرار از میدان کارزار شد.

 

همچنین در دو روستای محمدیه و دیِوا مابین مبارزان و نظامیان غاصب ترکیه و تبهکارانش درگیری شدیدی روی داد. این دو روستا نیز زیر آتش شدید توپخانه‌ی دشمن قرار گرفت.

 

درگیری‌های شدید از روز گذشته در روستای آخچِه منطقه جندرسی مابین مبارزان ما و نظامیان ارتش ترکیه و تبهکارانش ادامه دارد. مبارزان دو حمله دشمن را درهم شکسته و ضربات سنگینی بر آن ها وارد کردند».

پرستو فروهر به ۶ سال حبس محکوم شد

 پرستو فروهر فعال مدنی به اتهاماتاز از قبیل توهین به مقدسات و تبلیغ علیه نظام مجموعا به ۶ سال حبس تعلیقی محکوم شد. وی با نگارش نامه‌ای در خصوص اتهامات وارده توضیح داده و به شرح اتهامات و روند دادرسی خود پرداخته است.

به گزارش خبرگزاری هرانا، پرستو فروهر به اتهاماتی از جمله توهین به مقدسات و تبلیغ علیه نظام مجموعا به ۶ سال حبس تعلیقی محکوم شد.

وی با نگارش یادداشت تفضیلی که در  رادیو زمانه منتشر کرده است به شرح اتهامات وارده و روند دادرسی خود پرداخته است.

متن این نامه عینا در پی می‌آید:

تازه چند روزی بود از ایران برگشته بودم – اشباع از مشاهده‌ها و تجربه‌ها و معلق میان برداشت‌ها و فکرهای نیمه‌تمام – که وکیلم از تهران تماس گرفت و خبر داد که دادگاه انقلاب رأی به محکومیت من صادر کرده است: شش سال حبس تعلیقی؛ پنج سال به جرم توهین به مقدسات و سیدالشهدا و یک سال به جرم تبلیغ علیه نظام. حکم را زودتر از آنچه فکر می‌کردم صادر کرده بودند و سنگین‌تر از آن بود که انتظارش را داشتم. واژه‌ی تعلیقی در انتهای رأی البته عجالتاً به معنای نفس راحت بود.

در گیرودار تنظیم تقاضای تجدید نظر بودم که خبر اولین تجمع‌های اعتراضی در ایران پخش شد. اعتراضی که در پهنه‌ی وسیع ایران با شتاب و شدتی بی‌مانند از اینجا و آنجا بیرون زد و حضور سرکش و جسور خود را به دوران ما اعلام کرد. چنین رخدادهایی نه تنها آینده‌ی زمانه‌ی خود را تغییر می‌دهند بلکه خوانش ما از گذشته‌شان را نیز متحول می‌کنند. در بستر یک تاریخ، مسیری را عیان می‌کنند که تا پیش از آن محو می‌نموده یا نفی می‌شده است. از زاویه‌ی فردی چنین موقعیتی، بزنگاهی‌ست برای محکِ برداشت‌های خویش، برای طرح این پرسش اساسی از خود که کجا ایستاده‌ام، با چه چشم‌انداز و امیدی؟ و چه تلاشی برای تحقق این امید کرده و می‌کنم؟

در چنین لحظه‌هایی آن پیوند عمیق و محکم به مردم سرزمین مادری‌ و پدری‌ام با تمام قوا فعال می‌شود و واژه‌ی همبستگی را با عمق معنای خود جفت می‌کند. انگار آن‌ها در کار ساختن سرنوشتی شده بودند که سرنوشت من نیز خواهد بود. شدم تماشاچی و خواننده‌ی ذوق‌زده و ملتهبی که فکرهایش دنبال شور و حس‌اش می‌دود، به عزم فهمیدن آن پیکره‌ی سیال و ناگهانی اعتراض و در اشتیاق یافتن نقطه‌های اتصال و اشتراک خود با آن قیامی که مردم می‌کردند. شدم روایتگر اعتراض مردم در رسانه‌های آلمانی‌زبان که از فرط گوش دادن به حرف‌های تحلیل‌گران مدافع اعتدال از تبیین آنچه می‌گذشت عقب مانده بودند.

خبرهایی که از تظاهرات می‌رسید بیشتر از تصویر، فریاد و حرکت داشت. اعتراض خود را در شعارهایی که جمعی سر داده می‌شد و یا خطابه‌ی خشمگینی که از گلوی یک فرد بیرون می‌ریخت و حرف جمع می‌شد، بیان می‌کرد. در همان روزهای اوج خیزش مردم، که حرف از محدود ماندن اعتراض به فرودستان جامعه و کناره‌جویی طیف‌های وسیعی از ناراضیان زده می‌شد، با چند نفر از دوستان داخل‌نشین که این گفته شامل حالشان بود، حرف زدم و در فضای مجازی بحث‌های مربوط را دنبال کردم. اغلب موضع خود را با واهمه از آشوب و چرخش وضعیت به نفع «بدتر»های داخلی یا «خارج‌نشین» توضیح می‌دادند، یا با تأکید بر ریشه‌های اقتصادی و معیشتی، وجه سیاسی اعتراض‌ها را مسکوت می‌گذاشتند و از این‌رو ضرورت مشارکت همگانی را نمی‌پذیرفتند. برخی حتی در مشارکت، خطر خودجلواندازی‌های معمول و مصادره‌ی حرکتی را می‌دیدند که «دیگران» در شکل‌گیری آن سهمی نداشته‌اند.

برای من اما بسیاری از شعارهای خودجوش اعتراض اثباتی بود بر تنیدگی وجه سیاسی با معضل عمیق بی‌عدالتی ساختاری در شرایط اقتصادی حاکم بر جامعه، که بی‌شک فشار کمرشکن آن بر تن و جان فرودستان جامعه افتاده است. آنجا که قدرت حاکم حق‌طلبی را در عرصه‌های گوناگون سرکوب کرده و می‌کند اعتراض همواره وجه سیاسی به خود می‌گیرد.

میان سرگذشت آن کارگری که برای احقاق حق خود اعتصاب کرد و به حکم یک قاضی شرع شلاق خورد با آن زنی که به جرم بی‌اعتنایی به اجبار حکومتی حجاب به حکم یک قاضی شرع شلاق خورد، آن دستفروش که به جرم اعتراض بازداشت شد و گفتند در زندان مرد با آن نویسنده که به جرم دگراندیشی بازداشت شد و گفتند در زندان سکته کرد و مرد، آن‌ها که در دوره‌های متوالی برای بیان اعتراض خود شجاعانه به خیابان آمدند و در یورش نیروهای سرکوب به خون خود غلتیدند با پدر و مادر من که در یورش نیروهای امنیتی به خانه‌شان مثله شدند، چیزی اساسی مشترک است. همه‌ی آنان بر حقی پافشاری کردند که از فرد و مردم صلب شده بود. همه‌ی آنان قربانی خشونت و سرکوب سیاسی‌ از سوی نظام حاکمه‌ای شده‌اند که بخش بزرگی از اعمال قدرت خود را به حکم مذهب و شرع به جامعه تحمیل می‌کند. نقد ساختار قدرت را برابر «ارتداد» و «عناد با خدا» و «توهین به مقدسات» و غیره قرار می‌دهد، تا سرکوب را به نام مذهب حقانیت دهد.

یکی از شعارهایی که در جریان اعتراض‌ها در شهرهای گوناگون داد شد این بود: اسلام رو پله کردن مردمو ذله کردن. این جمله‌ی ساده برای من بیان تحلیلی و حسی واضحی از تجربه‌ی طولانی‌ام با دستگاه قضایی‌ست. دستگاهی که منطق استدلال را در چارچوب‌های تنگ شریعیت محدود می‌کند و اینگونه فردی که به این چارچوب‌ها باور ندارد -چه در جایگاه شاکی و چه در جایگاه متهم- پیشاپیش یا محتوم به نفی خود می‌شود یا در طی دادرسی به کفه‌ی «جرم» خود خواهد افزود. گیرافتادگی در چنین موقعیت بن‌بست‌واری، همان‌گونه که در آن شعار آمده است حسی از ذله شدن با خود می‌آورد. گاهی فکر می‌کنم چنین موقعیتی عین بلعیده شدن است، مثل مکیده شدن به درون دستگاه بلع و گوارش یک موجود عظیم‌الجثه و عجیب‌الخلقه. موقعیت، هم واقعی‌ست و هم دور از ذهن؛ هم خطرناک است هم احمقانه. حفظ تعادل دشوار می‌شود، و فاصله‌گذاری و تسلط به خود فرار و شکننده. ذهن آدم می‌شود پاندولی که از تأسفی تلخ به طنز می‌رود و برمی‌گردد.

تجربه‌‌های من با این دستگاه بلع و گوارش مکان‌هایی داشته‌اند که به مرور جغرافیایی ساخته‌اند از خوف و کشمکش و آزار.

مکان اول: دادگاه انقلاب

فردای روزی که به تهران وارد شدم برای خواندن پرونده‌ام به دادگاه انقلاب رفتم. با وکیلم دم در دادگاه قرار گذاشته بودم و طبق عادت زود رسیده بودم. ایستادم به تماشا. سال‌ها پیش هم چندین بار مراجع این دادگاه شده بودم. آن موقع شاکی بودم و حالا متهم شده بودم. اگرچه که در آن‌هنگام هم شاکی بودنم را تنها به ظاهر می‌پذیرفتند. پاسخگویی‌شان پوسته‌ای بود برای چیزی نگفتن و روال‌های اداری‌شان ظاهری برای سردواندن و راندن و از پا انداختن.

تصویری که از فضای آن مکان داشتم تغییر کرده بود. اولین چیزی که به چشمم آمد سر و وضع زنان بود. نه تنها برخلاف گذشته از اجبار چادر برای مراجعان نشانی نبود که حجابِ شل و ول بر بقیه انواع آن می‌چربید. داخل ساختمان هم آن خوفی که سابق بر این به محض ورود بر آدم مسلط می‌شد جای خود را به کسالت‌باری و بدخلقی داده بود. حسی از طلبکاری در مراجعان ملموس بود که در گذشته در انحصار کارمندان و مأموران دادگاه بود. داخل آسانسور هم به رسم واگیری در تهران موسیقی پخش می‌شد: یک دلی دلی آبکی غربی. کلایدرمن در آسانسور دادگاه انقلاب اما برای هیچ‌کس به غیر از من عجیب نبود.

دفتر شعبه پر بود از آدم؛ مراجعان و مأمورانی که برگه‌ای را تحویل می‌دادند یا می‌گرفتند، رئیس‌دفترهایی که سرگرم انبوه پرونده‌ها و کاغذهای روی میزشان بودند، وکلایی که چون هنوز در دادگاه انقلاب دستگاه فتوکپی از اشیاء خطرناک و ممنوعه محسوب می‌شود، گوشه‌ی میزی یا روی زانویشان با سرعت از پرونده‌ها رونویسی می‌کردند. کلافگی ملموس بود و نارضایتی در قالب متلک و غر ردوبدل می‌شد. یکی از کارمندانی که برای تحویل برگه‌ای آمده بود مرا شناخت و تعریف مفصلی از کارهای هنری‌ام کرد که به قول خودش در رپرتاژی دیده بود. رپرتاژ البته به‌تازگی از یکی از «رسانه‌های معاند» پخش شده بود و من هم قرار بود از جمله به اتهام یکی از همین کارهای هنری‌ام و گفتگو با همین «رسانه‌های معاند» محاکمه بشوم. او رفت و من غرق تعجب بودم که یکی از وکلای حاضر، در حین رونویسی، شروع به صحبت درباره‌ی نامه‌ی سرگشاده‌ای کرد که مادرم در سال ۱۳۷۴ در اعتراض به وزیر وقت فرهنگ نوشته بود. گفت کپی نامه را که مخفیانه در دانشگاه پخش شده بود از همان دوران دانشجویی‌اش تا امروز حفظ کرده و مفتخر به داشتن چنین سندی‌ است. گفتگو درباره‌ی محتوای نامه بالا گرفت. هیچ حرفی در دفاع از آن وزیر گفته نشد اما در گرامی‌داشت پدر و مادر من سخن بسیار رفت. هم سرحال آمده بودم و هم از آن فضا گیج شده بودم، که بیشتر شبیه تاکسی‌های تهران بود تا دفتر قاضی مقیسه.

پرونده‌‌ام را که به وکیلم تحویل دادند، من از روی متن‌ها می‌خواندم و او می‌نوشت. می‌گفت دستش تندتر از من است. طفلک وکلای ایران که تندنویسی از مهارت‌های واجب حرفه‌ای‌شان شده است. خواندن آن پرونده و بویژه گزارش‌های سازمان اطلاعات تهران مصداق همان گیر افتادن در دستگاه بلع بود. در طی ماه‌های پیش وکیلم و من پاسخ‌های مفصلی در رد اتهام‌ها نوشته بودیم، مدارک گوناگون تحویل داده بودیم که همگی در پرونده ثبت شده بود اما ذره‌ای مورد توجه قاضی تحقیق قرار نگرفته بود و او با تأیید اتهام‌ها کیفرخواست تند و تیزی، که بسیار شبیه شکایت وزارت اطلاعات از من بود، نوشته و پرونده را ارجاع کرده بود به دادگاه انقلاب. گزارش‌های جدیدی از سازمان اطلاعات تهران هم ضمیمه شده بود. اما بخش بزرگ پرونده نوشته‌های خودم بود، پرینت گرفته از اینترنت. زیر بسیاری از جمله‌ها خط قرمز کشیده بودند. یعنی آن جمله‌ها خیلی مجرم بودند. زیر یک جمله که از غلامحسین ساعدی نقل کرده بودم هم خط قرمز داشت. لابد جرم آن جمله هم به گردن من بود. خلاصه از پرونده مشهود بود که من خیلی مجرم هستم و حتی حرف‌ها و کارهایی که برای هیچ‌کس دیگر جرم نیست برای من جرم محسوب می‌شود. از جمله رفتن به احمدآباد مصدق به همراه ده نفر از سالخوردگان جبهه ملی یا دو ساعت همراهی با تحصن چندماهه‌ی نسرین ستوده که خوشبختانه افراد زیادی با آن همراهی کرده بودند و سرانجام هم به نتیجه‌ی مطلوب رسیده بود. در همان روزهای اقامتم در تهران یادداشتی در شرح ماجرا نوشتم.

■ مکان دوم: دفتر نهاد ریاست جمهوری در انتهای راهروی همکف ساختمان شماره دو اداره گذرنامه

دو روز بعد از مراجعه به دادگاه انقلاب به دفتر فوق احضار شده بودم. بازهم در بدو ورود به کشور گذرنامه‌ام را گرفته بودند و برگه‌ی احضاریه به دستم داده بودند. دفتر مربوطه را که بارها به آن احضار شده‌ام خوب می‌شناسم، مسئول کارهای اداری دفتر را هم همینطور. مرد میان‌سال و خوشرویی‌ است. تا مرا دید گفت: «خانوم فروهر من امسال بازنشسته می‌شم شما هنوز می‌آی و می‌ری؟» گفتم: «پس سفارش منو به جانشینتون بکنین.» خندید.

اتاق بازجویی را هم خوب می‌شناسم. مأموران امنیتی اما در گذر سال‌ها به تناوب عوض شده‌اند. البته حالا عنوان‌شان هم تغییر کرده و شده‌اند «کارشناس». رفتارشان هم با من بالا و پایین دارد. گاهی خوشرویی می‌کنند گاهی ترشرویی، گاهی میخواهند بحث اقناعی کنند گاهی بترسانند. این بار نوبت شدت و حدت بود و خط‌ونشان‌کشی. عجب هم ندارد، چون حالا وزارتخانه‌شان شاکی من شده و پرونده‌ای برایم درست کرده که اهرم فشار شده است در دست آقایان. دادوبیداد که بالا گرفت خواستم از آقای رئیس‌جمهور و منشور حقوق شهروندی‌شان کمک معنوی بگیرم که کارشناس مربوطه آب پاکی را روی دستم ریخت و گفت: شما اصلاً حق شهروندی ندارید و این قانون شامل‌تان نمی‌شود. من هم برافروخته شدم و طبق عادت خودم اعتراض کردم و پرسیدم: چه کسی تعیین می‌کند که من حق شهروندی دارم یا ندارم؟ گفت: ما. البته «ما» واژه‌ی نامفهومی ا‌ست. اما حدس می‌زنم منظور او وزارتخانه‌ی متبوعش بوده است؛ همان وزارتخانه‌ که نوزده سال پیش کارمندانش به خانه‌ی پدرومادرم ریختند و حق زندگی را از آن دو گرفتند. از آنجا که با ظهور واژه‌ی «خودسر» در مورد قاتلان پدرومادرم حوزه‌ی مسئولیت و پاسخگویی مأموران امنیتی برای من مبهم شده است، در نامه‌ای*** که به چند نماینده مجلس در قدردانی از حمایت آن‌ها نوشتم، شرح این بازجویی را هم آوردم. شاید در پیگیری آنان مشخص شود که گفته‌های کارشناسان مربوطه در حوزه‌ی «خودسر» بوده یا «مأمور و معذور».

کارشناسان تأکید داشتند که به لحاظ قانونی من ممنوع‌الخروج نیستم، اما پاسپورتم را هم پس ندادند.

مکان سوم: دادگاه انقلاب، دفتر قاضی و جلسه محاکمه

ماه‌ها بود که حضور در این دادگاه در ذهنم سنگین شده بود. نه تنها به دلیل محاکمه شدن و عواقب آن که به دلیل مواجهه با آن کس که در جایگاه قاضی نشسته و تاریخی پشت خود دارد که سنگینی آن هر بار که به آن فکر کردم نفسم را تنگ کرد، و آن رنج عظیم را که آن تاریخ حامل آن است به جانم ریخت. آه واژه‌ی کوچکی‌ست که گاهی تنها ممکن می‌شود. ماه‌ها در فکر کردن به این مواجهه آه کشیدم.

دادگاه شبیه بقیه دادگاه‌ها بود. قاضی بالا نشسته بود، پشت میزی بلندتر از معمول. کنار او و پایین دستش منشی دادگاه نشسته بود و صورت‌جلسه می‌نوشت. نماینده‌ی دادستان مرد جوانی بود که ایستاد و کیفرخواست را خواند. قاضی اتهام‌ها را یک به یک از رو خواند و من یک به یک پاسخ دادم و وکیلم استدلال‌های حقوقی به یک یک پاسخ‌های من اضافه کرد. منشی جلسه می‌نوشت و در تمام مدت فضایی اداری حاکم بود.

آه می‌دانست که آنجا جای او نیست. حالا اما دوباره آمده و من باز هربار که به آن مواجهه فکر می‌کنم آه می‌کشم.

 مکان چهارم: دادسرای اوین

راستش فکر می‌کردم این دادسرا عجالتاً از آن جغرافیای خوف و آزار من بیرون افتاده باشد. اما در جستجوی پاسپورتم، که ضبط شده بود و معلوم نبود کجاست، دوباره سر از آنجا درآوردم. «کارشناسان» در همان احضار به اداره گذرنامه برگه‌ای نشانم داده بودند که مجازشان کرده بود پاسپورتم را بگیرند. بر خلاف روال عادی، دادگاه انقلاب مجوزی در این‌باره صادر نکرده بود. رئیس‌دفترهای قاضی هم سر تکان می‌دادند و می‌گفتند غیرقانونی عمل شده و دادگاه انقلاب -به عنوان مرجع رسیدگی‌کننده به پرونده‌ی قضایی من- دور زده شده، اما کاری از دستشان ساخته نیست. وکیلم پیگیری کرده بود و سرپرست دادسرای اوین به او گفته بود که مجوز را او صادر کرده است، اما تأکید کرده بود که حکمی برای ممنوع‌الخروجی من صادر نشده و ضبط پاسپورتم موقتی و به دلیل ظنی است، که به من دارند. دلیلی که برای آن ظن ذکر شده این است که احتمال می‌رود نامبرده – یعنی من – «اموال پدری»‌اش را شخصاً از کشور خارج کند تا بعد زیر پوشش پیگیری دزدی از خانه‌ی پدر و مادرش «حرکت‌هایی» بر ضد نظام انجام دهد. سرپرست دادسرا هم محض پیشگیری مجوز نوشته بود که پاسپورت مرا بگیرند و اسباب مرا بگردند و خودم را کنترل کنند. در میان همه‌ی «ظن»هایی که در طی سال‌ها مشمول‌شان بوده‌ام این یکی بیشتر از همه من را یاد سریال‌های سوررئالیستی و آبکی تلویزیونی می‌‌اندازد.

آن روز به همراه وکیلم به دادسرا رفته بودم. از جوانب کار پیدا بود که قرار است مدتی در سالن انتظار معطل شویم. در این سالن چندین ردیف صندلی به زمین پیچ شده‌اند، رو به دیواری که یک تلویزیون بزرگ به آن وصل است که بی‌وقفه مشغول پخش است، از اخبار تا درس آشپزی و برنامه کودک و سریال و موعظه. کنار تلویزیون روی پوستر عظیم‌الجثه‌ای زندگینامه‌ی “قاضی مقدس” را چاپ کرده‌اند، که نام دادسرا از او گرفته شده، به همراه عکسی از او میان نقش ونگارهایی که نقطه‌ی اشتراک همه‌ی تزئین‌های ایرانی‌ است، از حاشیه‌ی این عکس تا روی جعبه‌ی باقلوا و گوشه‌ی کارت ملی.

مدتی طول کشید تا از دفتر سرپرست دادسرا خبر دادند که او حاضر به پذیرش من است، اما بدون حضور وکیلم. برگه عبور را گرفتم و از پله‌ها و راهروها گذشتم تا دفتر آن جناب. او با ورود من به دفترش از جا بلند شد و با صدای بلند و خشن فریاد زد «برای چی آمدی؟» چشم‌هایش را غضب‌ناک کرده بود و بی‌توجه به تلاش من برای پاسخ دادن و آرام کردن فضا چندین بار همان پرسش را تکرار کرد و فوران خشم خود را مثل لوله‌ی آب‌پاش رو به من گرفت. پشت‌بندش هم به تکرار پرسید: «برای چی آمدی ایران؟»، «با کیا ملاقات کردی؟» من لابلای غرش و خروش او مقداری حرف و دست و پا زدم و مثلاً اعتراض کردم. طولی نکشید که مرخصم کرد و به رئیس‌دفترش هم دستور داد که دیگر مرا راه ندهد. پیدا بود که تنها هدف این ملاقات همان دادوبیداد بود؛ قصد داشت به من توهین کند و مرا بترساند. و همه‌ی این فشارها اِعمال می‌شود تا آدم را به همان وضعیت ذله شدن برسانند. پس آن شعار «اسلامو پله کردن، مردمو ذله کردن» نقطه‌ی اتصال و اشتراک من است با آن مردمی که فریادش زدند.

اما اقامت من در تهران به ذله شدن در این دستگاه بلع و گوارش خلاصه نمی‌شود. تهران برای من تجربه‌ی به شدت دوپاره‌ای‌ است، اگرچه که در یک مکان جای دارد. فضایی‌ست اشباع از همزمانی اضداد که ادراک و بازنمایی یکسویه‌ی آن واقعیت را تحریف می‌کند. تهران نه تنها آن جغرافیای خوف و آزار، که تجلی مردمی‌ است که در مغاک ناهنجاری و بی‌عدالتی فاعلیت خود را از کف نمی‌دهند. در کلاف سردرگم این شهر اگر با همدلی نگاه کنی، چالش شهروندانی را شاهد می‌شوی که در منجلاب نادرستی و تبعیض، در میان هزاران آفتی که به جان این اجتماع افتاده است، برای ساختن زندگی پیگیرانه کار می‌کنند، مردمانی که زیر فشاری کمرشکن تلاش می‌کنند بار رهایی را از این تله به دوش بکشند.

و آن شعار زیبای «نترسید نترسید ما همه باهم هستیم» – که این بار هم زبان اعتراض شد – نه تنها در برابر نیروی سرکوبگر که در کشیدن بار روزمره‌ی نابسامان و بی‌رحم این شهر هم نمود پیدا می‌کند؛ در همیاری و همبستگی مدنی، آنجا که ساختارهای فاسد و پوسیده‌ی حکومتی توان و اراده‌ی مقابله با معضلات را ندارند.

ترس اندام شروری ا‌ست در تن و جان انسان. پیش از سفر به تهران، در طول ماه‌هایی که می‌دانستم قرار است در این سفر محاکمه بشوم، بیشتر از گذشته نگران خودم بودم، به ناامنی فکر می‌کردم، به ترسیدن و گرفتار شدن در ترس، به تنها ماندن با ترس. اما مردم در آن شعار زیبا راست گفته‌اند که باهم بودن علاج ترس است. نه خودم که دیگران ترس را از من تاراندند. در این سفر بیش از هربار همبستگی و همدلی همراهم شده بود، از دور و از نزدیک. فکر می‌کنم این بار بیشتر فهمیده می‌شدم و آن حس انزوا که گاهی نامرئی و سرد بر گردم حصار می‌کشد، کمتر به سراغم آمد.

روز یکم آذرماه امسال در سالگرد قتل پدرومادرم، خانه‌ پر شده بود از «ما» که کیپ هم در حیاط و اتاق‌ها ایستاده بودند؛ اغلب‌شان جوانانی بودند که به هنگام وقوع قتل‌ها کودکی بیش نبوده‌اند. و آن روز در سکوت، با کنجکاوی و اشتیاق، فضای آن خانه، آن مکان یادآوری را تجربه می‌کردند، و حضورشان در حافظه و تاریخ آن مکان ثبت می‌شد. چیزی شبیه زلالی ادراک در فضا موج می‌زد. انگار از روزنه‌های زیر پوست این شهر جاری شده بودند تا برسند به آنجا، تا بگویند «ما» هستیم. و این حضور حاصل پایداری همه‌ی کسانی‌ست که در طی سال‌ها، در درون و بیرون کشور، بر حق یادآوری و دادخواهی جنایت‌های سیاسی ایستادگی کردند و بر توانمندی «ما»، که آن روز خود را نمود، افزودند.

یکی از میان آن جمع، جوانی نورسیده، جلو آمد و آرام و بی‌مقدمه گفت که در ماه آذر ۱۳۷۷ به دنیا آمده است. گفت وقتی که او چشم به این دنیا گشوده، پدرومادر من دیگر زنده نبوده‌اند. گفت آمده است تا سویه‌ی دیگر ماه سرنوشت خویش را از نزدیک ببیند؛ مکان آن دو قتل را ببیند. نگاهم را دوختم به او تا در حافظه‌ام قابش کنم تا بار بعد که گذارم به آن جغرافیای خوف افتاد به یادش بیاورم و نترسم.

پرستو فروهر، بهمن ۱۳۹۶

متن فوق برگرفته از گفتار من در سمینار سراسری سالانه تشکل‌های زنان و زنان دگر و هم‌جنس‌گرای ایرانی در آلمان، در تاریخ ۱۰ فوریه در شهر هانوفر است.

محرومیت چنگیز قدم‌خیری، زندانی سیاسی از دریافت خدمات پزشکی

 چنگیز قدم‌خیری، زندانی سیاسی علیرغم دستور پزشک برای انجام عمل جراحی از درمان و اعزام به مرخصی درمانی کماکان محروم مانده است.

به گزارش مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران، چنگیز قدم‌خیری زندانی سیاسی تبعیدی به زندان مسجد سلیمان در استان خوزستان، باتوجه به عفونت شدید پا و تاکید پزشکان برای درمان و انجام عمل جراحی در بیمارستان با مخالفت حفاظت اطلاعات زندان روبرو شده است.

همچنین به او گفته شده با توجه به دستور ماموران وزارت اطلاعات، وی حق رفتن به مرخصی پزشکی را ندارد.

یک منبع نزدیک به آقای قدم خیری در این رابطه به گزارشگر هرانا گفت: “علیرغم عفونت شدید پای چنگیز و تقاضای او برای استفاده از مرخصی درمانی جهت جراحی در بیمارستان و  همینطور حضور خانواده‌اش به عنوان همراه برای مراقبت از او، حفاظت اطلاعات زندان با درخواست وی مخالفت کرده است”.

با وجود شرایط نامناسب جسمی و تایید پزشکان زندان بر ضرورت انجام عمل جراحی برای این زندانی، کماکان از رسیدگی پزشکی و اعزام وی به مرخصی استعلاحی جلوگیری می شود.

این ممانعت در حالی است که این زندانی معادل ملکی مبلغ ۳۵۰ میلون تومان مبلغ وثیقه را به دادگاه ارائه داده است. آقای قدم‌خیری پیش از این در مرداد ماه سال جاری در پی عدم اعزام به بیمارستان و ممانعت از عمل جراحی دست به اعتصاب غذا زده بود.

چنگیز قدم خیری متولد ۱۳۶۷، که سال ۱۳۹۰ بازداشت و به زندان مرکزی سنندح منتقل شد، پس از دو سال تحمل حبس به زندان مسجد سلیمان در اهواز تبعید شد. این زندان طی برگزاری چند جلسه محاکمه با اتهام عضویتی شش ماهه در یکی از احزاب اپوزیسیون کرد از سوی دادگاه انقلاب سنندج به ریاست قاضی بابایی به ۴۰ سال حبس تعزیری محکوم شد.

منیع نزدیک به خانواده آقای قدم‌خیری در رابطه با عدم درخواست تجدیدنظر این زندانی به گزارشگر هرانا گفت: “با توجه به شرایط پرونده، این زندانی از بیم افزایش محکومیت به حکم صادره از سوی دادگاه بدوی اعتراض نکرد و درخواستی برای نجدیدنظر ارائه نکرد.”

گفتنی است، پس از بازداشت چنگیز قدم‌خیری، خانواده‌ی وی پس از چند ماه بی‌خبری و نگرانی، از دستگیری و زخمی شدن این زندانی مطلع شدند.

بند یک زندان مسجد سلیمان که به گفته زندانیان همچون “سیاه‌چال” است، هشت پله زیر زمین واقع شده و محل نگهداری معتادان است. این بند با تقریبا ۲۰۰ زندانی، دارای دو حمام و سه سرویس بهداشتی است و به صورت کلی از شرایط بهداشتی مناسبی برخوردار نیست.

دست‌کم ۶ زندانی در زندان رجایی شهر کرج اعدام شدند، ۷ زندانی به بندها بازگشتند

سحرگاه روز چهارشنبه، دستکم ۶ زندانی در زندان رجایی شهر کرج اعدام شدند. اتهام عمده این افراد قتل و نوع محکومیت آنان اعدام در قالب قصاص بود، این زندانیان در قالب یک گروه ۱۳ نفره جهت اجرای حکم به محل اجرا اعزام شده بودند که ۷ تن از آنان موفق به گرفتن مهلت یا رضایت از اولیای دم شدند و به سلولهای خود بازگشتند. همزمان با این اعدام ها یک زندانی نیز در زندان زنجان اعدام شد و کودک-مجرم دیگری نیز در تهران به اعدام محکوم شد.

به گزارش مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران، سحرگاه روز ۲۵ بهمن‌ماه ۱۳۹۶، دستکم ۶ زندانی در زندان رجایی شهر کرج اعدام شدند. اتهام عمده اعدام شدگان قتل و نوع محکومیت آنان اعدام در قالب قصاص بود.

این زندانیان طی روزهای گذشته در قالب یک گروه ۱۳ نفره جهت اجرای حکم اعدام به سلول های انفرادی زندان رجایی شهر کرج منتقل شده بودند

هرانا اسامی برخی از اعدام شدگان را “مرتضی شفیق، محمد مهدی احمدی، فرهاد (فرنام) فرینام و منصور اختیاری” احزاز کرده است. تلاش برای شناسایی کامل اعدام شدگان ادامه دارد.

همانطور که اشاره شد ۷ تن از افرادی که برای اجرای حکم برده شده بودند توانستند مهلت یا رضایت اولیای دم را جلب کنند و به این ترتیب به بندهای خود بازگشتند. بازگشت این افراد از چوبه دار در نشریات داخلی از جمله “جوان آنلاین” نیز بازتاب یافت.

مسعود تقی پور یکی از افرادی است که توانست در آخرین لحظات رضایت اولیای دم را جلب کند و از اعدام رهایی یابد. آقای تقی پور با وساطت مولوی گرگیج، امام جمعه اهل سنت شهرستان آزادشهر از اعدام رهایی یافت. این زندانی و متهم ردیف دوم پرونده اش به قتل یک سرباز وظیفه ترکمن به نام محمد طاطار در سال ۸۴ متهم هستند.

در روزهای گذشته با وساطت این روحانی سرشناس اهل سنت. سید حسن حسینی پور متهم ردیف دوم و هم پرونده ای مسعود تقی پور نیز توانست رضایت اولیای دم را جلب و از حکم اعدام رهایی یابد.

همزمان با اعدام های رجایی شهر کرج، سازمان حقوق بشر ایران گزارش کرد صبح روز سه‌شنبه ۲۴ بهمن ماه ۱۳۹۶ یک زندانی به اتهام “قتل” در زندان مرکزی زنجان اعدام شده است.

هویت این زندانی که با اتهام “قتل” به اعدام محکوم شده بود “مجید کیکاوسی” اهل مرند احراز شده است.

یک منبع مطلع که نخواست نامش ذکر شود گفت: “مجید کیکاوسی سال ۱۳۹۱ بر سر طلب ۹ میلیون تومانی که از کسی داشت با وی درگیر و در این درگیری به‌صورت ناخواسته فرد بدهکار را به قتل می‌رساند.”

این زندانی حدود ۲۰ روز پیش از زندان مراغه جهت اعدام به زندان مرکزی زنجان منتقل شده بود.

این اعدام ها تاکنون توسط مراجع و رسانه های دولتی اطلاع رسانی نشده اند، مرکز آمار مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران هم در گزارش سالانه خود اعلام کرده بود بیش از ۶٠ درصد اعدام های صورت گرفته در ایران توسط دولت یا نهاد قضایی اطلاع رسانی نمیشوند که اصطلاحا آن را اعدام “مخفیانه” می خوانند.

لازم به ذکر است بنا بر گزارش سالانه سازمان عفو بین الملل، ایران به تناسب سرانه جمعیت و میزان اعدام رتبه نخست اعدام شهروندان خود در دنیا را دارد.

همزمان با اعدام های فوق، جوان آنلاین گزارش کرد، کودک-مجرمی که با همدستی نامادری‌اش، پدرش را به قتل رسانده بود، برای دومین بار در تهران محاکمه و به اعدام محکوم شد.

به گفته این سایت خبری، سامان و نامادری اش به اتهام قتل پدر خانواده بازداشت شدند.

متهمان روانه زندان شدند و در اولین جلسه رسیدگی به پرونده در شعبه چهارم دادگاه کیفری یک استان تهران سامان به اعدام و پروین به اتهام معاونت در قتل به ۱۵‌سال حبس محکوم و هر دو متهم به اتهام رابطه نامشروع به ۹۹ ضربه شلاق نیز محکوم شدند.

این حکم به دیوان عالی کشور فرستاده شد، اما از سوی قضات شعبه ۳۷‌دیوان نقض و به شعبه همعرض فرستاده شد.

بنابراین پرونده بار دیگر در شعبه پنجم دادگاه کیفری یک استان تهران به ریاست قاضی بابایی روی میز هیئت قضایی قرار گرفت.

در آن جلسه سامان بعد از شرح ماجرا از خودش دفاع کرد. سپس پروین بار دیگر جرمش را انکار کرد و گفت حرف‌های سامان دروغ و ساختگی است.

در پایان هیئت قضایی پسر نوجوان را برای دومین بار به اعدام محکوم کرد و زن جوان از معاونت در قتل تبرئه شد.

گزارش جوان آتلاین تاکید می کند محکوم به اعدام فردی نوجوان است، این موضوع عملا یک کودک-مجرم محکوم به اعدام دیگر به لیست بلند بالای چالش های حقوق بشری ایران اضافه می کند.

خلبان جنگنده سیخوی 25 روس به دست جهادى هاى وابسته به تركيه در ادليب افتاد

موج دوم انقلاب 

شعارهایی ضد رژیم در خرم آباد و شیراز